hidelogo
دانلود پایان نامهیکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷

انشا درباره ایستادن تو صف صفحه 55 مهارت های نوشتاری نهم – مقاله باز

انشا درباره ایستادن تو صف

انشا درباره ایستادن تو صف صفحه ۵۵ مهارت های نوشتاری نهم

انشا درباره ایستادن تو صف پایه نهم

 

 

 

 

موضوع انشا: ایستادن تو صف

صفحه : ۵۵ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

 

 

یه خاطره ی تقریبا بدی از دوران کودکی در مورده صف ایستادن دارم
که الان وقتی یادم میاد یا مامانم واسه کسی تعریف میکنه از خنده میمیرم و خنگ بودنم خجالت میکشم.

قضیه ازین قرار بود که یه روز همیشه یا مامانم میگرفت یا بقیه افراد خونه هیچوقت از من نمیخاستن که این کارو انجام بدم البته ناگفته نمونه که من ۸ ساله بودم، تا اینکه یه روزی هجوم مهمون ها به خونمون بقدری میشه که همه مشغوله یه کاری میشن و مادر عزیزتر از جانم از من میخاد که به نونوایی برم و برایشان نون بیارم
جونم براتون بگه که سبدو برداشتم و با غرور به راه افتادم
ولی یهو یادم افتاد برگشتم گفتم مامان بهش بگم چی،
مامانم گفت یعنی چی بگم چی، گفتم اخه نمیدونم به آقاهه چی بگم گفتش بگو آقا ۶ تا نون میخام خلاصه راه افتادم و رفتم

رسیدم به نونوایی دیدم خیلی شلوغه منم تو صف پشته یه شخصی ایستادم خیلی برام جالب بود و خیره به صف مونده بودم کمی نگذشته بود که یه نفر اومد و از من جلو زد رفت جلو من وایستاد و من رفتم پشتش، هنوز مبهوت اون بودم که بعده اون یکی دیگه اومد خلاصه این روال همینجوری ادامه داشت و همه بدون توجه به من ازم جلو میزدن، نمیدونستم چند ساعته تو صف هستم ولی خیلی خسته شده بودمو و تشنه که یهو صدای داد مادر عزیزتر از جانم را شنیدم
گفت تو ۳ ساعته کجایی مردم از نگرانی،
و وقتی منو بدونه نون و آخر صف دید بیشتر عصبانی شد، گفت تو چرا آخر صف هستی کو نون

مونده بودم چی بگم که آقای نونوایی محترم که لال از دنیا نمیره گفت خانم این دختره شماست همینجا فقط تو صف مونده و هرکی میومده جاشو به اون میداده مامانم آتیشی تر شد و گفت این عقل نداشت تو چی
تو عقل نداشتی بگی بچه چی میخای،
آقاهه هم کی عصبانیت مامانمو دید جرات نکرد جوابه توهین مادر عزیزتر از جانه منو بده،
بعدشم سری مامانم گفت آقا زود ۶ تا نون بده

آقاهه گفت بخدا ندارم تموم شده فقط میتونم ۳ تا از نونایی که واسه خودم کنار گذاشتمو بدم
مامانم گفت نه اصلا مهمون دارم و کمی نرم تر صحبت کرد،
گفتش بخدا مهمون دارم و کلی کار رو سرم ریخته خیره سرم این بچه رو فرستادم که کارام زودتر تموم شه حالا مهمونا بیان بدونه نون آبروم میره، آقاهه طفلی وقتی آه و ناله مادر عزیزتر از جانم رو که دید گفت باشه ۵ تاش واسه شما یه دونش واسه خودم خوبه

مامانم با اکراه گفت باشه اشکالی نداره
خلاصه نون رو بالاخره گرفتیمو رفتیم خونه،
ولی خب مادر عزیزتر از جانم این کارمو بدون جواب نزاشت واسه همه فک و فامیل از صف وایستادن من تعریف کرد و آبرو واسم نزاشت.

از روزه بعد کارم تازه شروع شده بود مادرم قانون گذاشته بود
که هرکی میره نونوایی منو هم با خودش ببره تا من هم طرز درست وایستادن تو صف رو یاد بگیرم، و سعی کنم از حقم دفاع کنم.

 

 

این مطلب اختصاصی بوده و کپی برداری از آن و انتشار در سایت های دیگر
بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد.

برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

نظرات و ارسال نظر