hidelogo
دانلود پایان نامهچهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷

انشا درباره خاطره یه روز از کلاس صفحه 81 مهارت های نوشتاری نهم - مقاله باز

انشا درباره خاطره یه روز از کلاس

انشا درباره خاطره یه روز از کلاس صفحه ۸۱ مهارت های نوشتاری نهم

انشا درباره خاطره یه روز از کلاس پایه نهم

 

 

 

موضوع انشا: خاطره یه روز از کلاس

صفحه : ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

 

با شادی وارد کلاس میشم با تک تک بچه ها سلام میکنم و خوش و بش، روزه قبلش به خاطره حاله بدم که تب داشتم نتونسته بودم بیام وای که چقد واسه کلاس و دوستام دلم تنگ شده بود، قبله مریض شدنم روزای قبل اینجوری نبودم همین یه روز به من فهموند که چقد درسو دوست دارم.
روی صندلی میشینم، بچه ها از نبودنم سوال میکنند و منم با شوق جوابشونو میدم، با شیطنت و شوخی میگن که ناقلا از امتحان خوب در رفتیا منم با قیافه ی شیطونی که به خودم میگیرم میگم اره پ چی فک کردین ما اینیم دیگه، در زده میشه و معلم عزیزمون از در وارد میشه و بعد از احوال پرسی و بعد اون حضور و غیاب شروع میکنه به درس دادن ریاضی
زنگ زده میشه و درس معلم نیمه کاره میمونه و از ما خواهش میکنه که حتما درس رو تو خونه مرور کنیم تا یادمون نره
یه نیشخند میزنم و تو دلم میگم اره حتما، بعده رفتن معلم با دوستام به طرف حیاط مدرسه میریم و طبق معمول همیشه اول بوفه مدرسه
دکتر بهم گفته بود فعلا نباید غذاهای چرب مصرف کنم و تنقلات هم خیلی کم، ولی خب مگه میشه، با بچه ها ساندویچ سفارش میدیم و تا اماده شدنش گوشه ای میشینیم و مشغول حرف زدن در مورده درس و اتفاقاتی که روزه قبل نبودم میشیم، اصلا متوجه زمان نمیشیم و یهو میبینیم مسول بوفه با صدای بلندی میگه اهای حواستون کجاست بیاین ببرین ساندویجتون رو الان زنگ زده میشه ها
سری میپریم و ساندویچارو میگیریم و مشغوله خوردن میشیم که هنو ساندویچ رو تموم نکرده بودیم که زنگ زده شد و با عجله وارد کلاس میشیم چون معلم تاریخ اصلا از دیر اومدن خوشش نمیاد
با عجله وارد کلاس میشیم و هرکسی درجای خودش میشینه، که بعد نشستن ما معلم عزیزمون که کمی هم مسن است وارد میشه، خیلی ادمه شوخ طبعی نیست برعکس بیشتر وقت ها خشکه و سخت گیر ولی همه بچه ها دوسش دارن و ازین ابهت و جذبه اش خوششون میاد، وقتی از در وارد میشه همه به احترامش بلند میشن نیم نگاهی بهمون میندازه و با دست اشاره میکنه که بشینیم و سری درس و شروع میکنه
وسطای کلاس بود که حس کردم گلوم خیلی میسوزه و احساس تنگی نفس دارم، گفتم بیخیال تحمل کن، ولی نه مثل اینکه نمیشه، با اجازه ای گفتم و موضوع رو بهش گفتم و ازم خواست به دفتر برم، وقتی بلند شدم یکی از بچه ها رو هم صدا کرد که منو همراهی کنه، از در بیرون رفتیم و بعده طی کردن راهروی مدرسه به اتاق مدیر رسیدیم بعده در زدن وارد شدیم و با چهره شاد مدیر مدرسه روبرو شدم، و ازم خاست بشینم و گفت چی شده که هنو زنگ تموم نشده کلاس رو ترک کردم منم موضوع مریضیم رو تعریف کردم و گفتم که بی توجهی کردم و ساندویچ خوردم، خیلی از دستم ناراحت شد و گفت خوده انسان باید بیشتر از ادمای اطرافش مواظبه سلامتیش باشه، همیشه بزرگترا پیشش نیستن که مراقبشون باشه
خلاصه بعده کلی نصیحت به خونمون زنگ زد و از مادرم خاست تا بیاد و منو ببره خونه
مدیر داشت برا مامانم توضیح میداد و من با توضیحات مدیر شرمنده تر از کارم میشدم اخ که بایه سهل انگاری چه کاری کردم و کاش کمی محتاط تر عمل میکردم، تلفن رو قطع میکنه و ازم میخاد تا اومدن مادرم همونجا بمونم و خودش میره تا وسایلامو جمع کنه و بیاره، ازش تشکر میکنم و عذرخواهی، تشکر و قبول کرد ولی عذرخواهی را نه، گفت که برا خودت گفتم مریض شدنه تو برا من فرقی نمیکنه، به ضرر خودته جدا ازینکه بدنت در برابر مقابله با مریضی ضعیف میشه، از درسات عقب میفتی و شرایط حضور در کلاس رو از دست میدی
در زده میشه و مادرم به همراه پدرم وارد میشه
بعده سلام و احوالپرسی از مدیر حال منو میپرسن و کمکم میکنن که بیرون بریم

وقتی از حیاط مدرسه میگذریم به عقب نگاه میکنم و تو دلم میگم کاش بیشتر مراقب بودم و انقدر نسبت به مریضیم بی توجهی نمیکردم.

 

 

این مطلب اختصاصی بوده و کپی برداری از آن و انتشار در سایت های دیگر
بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد.

برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

نظرات و ارسال نظر