hidelogo
دانلود پایان نامهپنج شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

بازنویسی حکایت صفحه 36 پایه هشتم – مقاله باز

بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ پایه هشتم

بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ مهارت های نوشتاری هشتم

( مردکی را چشم درد خاست )

چشم درد

 

 

موضوع انشا : مردکی را چشم درد خاست

صفحه : ۳۶ کتاب مهارت های نوشتاری هشتم

 

بازنویسی حکایت صفحه ۳۶ پایه هشتم

 

 

روزی روزگاری در دهکده ای کوچک مردی زندگی میکرد،
مرد چند روزی بود که چشم درد داشت و درد چشمش به جایی رسیده بود که امانش را بریده بود
تصمیم گرفت خودش را به دامپزشک برساند و از او بخواهد که او را مداوا کند و افسوس که به این فک نکرده بود دامپزشک با پزشک فرق می‌کند.
خلاصه بعد از طی مسیری نه چندان دور به دامپزشکی رسید و سری سراغ دامپزشک را گرفت.
بعد از اینکه دامپزشک علت امدن مرد را پرسید مرد جواب داد که دردی در چشم دارم
و دیگر طاقت تحمل کردنش را ندارم خواهش میکنم درمانم کن.
دامپزشک که نمیدانست چه به او بگوید تصمیم گرفت از داروهایی که برای درمان چشم گوسفندان و بقیه حیوانات استفاده می‌کند در چشم مرد نیز ریخت.
که یکباره مرد متوجه شد دیگر چیزی نمیبیند و کور شده است
بعد از کلی داد و بیداد و ناسزا گفتن تصمیم گرفت از دامپزشک شکایت کند.
وقتی به نزد قاضی رسیدند، قاضی گفت علته شکایتت چیست مرد؟؟
و مرد تمام جریان را برایش تعریف کرد.
قاضی در جوابش گفت دامپزشک نمیتواند مقصر باشد تو خودت مقصری که با بی عقلی و بدون فکر کردن به جای اینکه برای درمان خودت پیشه پزشکی که مناسب تو باشد بروی نزد دامپزشک رفتی چرا که اون پزشک حیوانات است نه انسان، پس شکایتت بی مورد و باطل است.
باشد تو خودت مقصری که با بی عقلی و بدون فکر کردن به جای اینکه برای درمان خودت پیشه پزشکی که مناسب تو باشد بروی نزد دامپزشک رفتی چرا که اون پزشک حیوانات است نه انسان، پس شکایتت بی مورد و باطل است.

 

این مطلب اختصاصی بوده و کپی برداری از آن و انتشار در سایت های دیگر
بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد.

نظرات و ارسال نظر