hidelogo
دانلود پایان نامهجمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷

انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه – مقاله باز

انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه

انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه صفحه ۸۱ مهارت های نوشتاری نهم

 

 

موضوع انشا : عاقبت فرار از مدرسه

صفحه : ۸۱ کتاب مهارت های نوشتاری نهم

 

 

مقدمه :

مدرسه مسیری برای رسیدن به دانشی بزرگ است که بدون مدرسه نمیشود به دانشی که نیاز داریم برسیم.
مانند هر مسیری که باید مراحلی را گذراند مدرسه نیز مرحله است برای رسیدن به خواسته ها و نزدیک شدن به پیشرفت
حال اینکه این مسیر حذف شود چه اتفاقی میفتد.

 

تنه :
بعضی وقتا از درس خوندن و مدرسه خسته میشم و میگم کاش مدرسه ای نبود
ولی باز به این فکر میکنم که اگه درس نخونم چطور به شغلی که برای آیندم درنظر گرفتم برسم
و اگه درسی نباشه کاره دیگه ای را نمیتونم جایگزینش کنم.
یه روز تصمیم گرفتم به مدرسه نرم و کارایی که دوست دارمو انجام بدم، راستش هیچ برنامه ای نداشتم و فقط بی هدف تو خیابونا میگشتم
تا اینکه به پارکی رسیدم از بس راه رفته بودم خسته شدم و تصنیم گرفتم تو پارک استراحت کنم تا زمان بگذره روی نیمکتی نشستم و میوه ای که توی کیفم بود رو در اوردم و مشغوله خوردن شدم همون لحظه پسری (دختری) که شاید ۳ یا۴ سال اختلاف سنی داشتیم نزدیکم شد و کنارم نشست، با تعجب نگاهش کردم یعنی منو میشناخت پسر نگاهی بهم انداخت، نگاهی با حسرت بعدش گفت خوشبحالت مدرسه میری آفرین درستو بخون گفتم نه بابا درس چیه امروزو خسته شدم و فرار کردم مگه تو درس نمیخونی، گفت نه، منم یه روز مثل تو از مدرسه فرار کردم و این شد عادتم همون روزه اول با کسایب آشنا شدم که دوستی باهاشون تا به امروز جز تباه شدن برام چیزی نداشت، اولش که معتاد شدم بعدش هم برای بدست اوردن جنس دزد شدم کاش اون روز یکی میومد و میگفت این راهی که انتخاب کردی تباهیه کاش اونروز یکی این حرفایی که من دارم بهت میزنمو بهم میگفت ولی هیچکس بهم نگفت حتی تشویقم هم کردند ولی تو مثل من نباش چند ساله دیگه آیندت میشه الانه من،. الانم به جای اینکه اینجا بشینی تا یکی بیاد و تشویقت کنه به نرفتن به مدرسه پاشو برو خونت و همه چیو به پدر و مادرت بگو و ازشون عذرخواهی کن
گفتم تو چرا الان برنمیگردی خونت، سرشو انداخت پایین و گفت انقد توی باتلاقی که برای خودم ساختم غرق شدم که خجالت میکشیم برگردم جایی برای بخشش نزاشتم
نمیدونم چرا حرفاش بوی نصیحت نمیداد، هیچکدوم از حرفاش رنگه نصیحتای بابامو که هر لحظه میگفت درس بخون رو نمیداد و راحت قبول کردم و یه جور ترس از اینده باعث شد سریع ازونجا دور شم و به طرفه خونه برم
تجربه خوبی بود و زندگی اون پسر یه تلنگری برام بود تا بیشتر هواسم به خودم و آیندم باشه.
الان دیگه حتی اگه توی درسی ضعیف باشم نه بفکر فرار از مدرسه ام و نه بفکره ترک تحصیلم تصمیمم رو قاطع گرفتم و میخوام به چیزی که آرزوی خودم و خانوادم هست برسم و ایمان دارم که میرسم هرچند سخت هرچند طولانی

 

 

 

این مطلب اختصاصی بوده و کپی برداری از آن و انتشار در سایت های دیگر
بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد.

نظرات و ارسال نظر